به نام خدا
فطر آمد
بايد اعتراف كنم كه از ان بي يهره ماندم
روز هاي عمر ما مي گذرد و ما غرق در روز مرگي هاي خود هستيم
صبح مي كنيم و خود را تا شب مشغول و دوباره صبح
به نظرم كه نه قطعا بايد اين حلقه پاره شود و تحولي
عيد فطر جهت تحول انسان
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط علی محتشمی
|
اوسنهی انتخابات دهم/ روایت اول
درخصوص انتخابات دهم، دو «اوسنه» نوشتهام. که روایت اول آن را در زیر میخوانید. روایت دوم را روزهای بعد تقدیم میکنم.
روزی بود روزگاری بود. در یک منطقهی دورافتاده از این کرهی خاکی، روستایی بود به اسم «انقلابآباد» که از شصت تیره و طایفه تشکیل شده بود. که همهشان هم به امر مقدس کشاورزی مشغول بودند و از این طریق زندگیشان را میگذراندند.
تنها منبع آبی که «انقلابآباد» داشت، رودخانهای بود به اسم «نفتابرود» که از رشتهکوههای جنوبغربی ده سرچشمه میگرفت. که رودخانهی پرآبی بود اما معلوم نیست به چه جهت (هیچوقت روشن نشد!) بازهم کفایت زمینهای کشاورزی همهی طایفههای انقلابآبادی را نمیکرد.
برای همین؛ همیشه بر سر «حقآبه» میان این طایفهها جنگ و دعوا و خون و خونریزی بود. طوری که یک روز «موسویها»، «مسعودی»ها را میگرفتند زیر کتک و تا میخوردند آنها را میزدند و گاهی هم میکشتندشان؛ یکشب هم «مسعودیها» از در تلافی درمیآمدند و خانهی «موسویها» را منفجر میکردند! یک روز «حیدریها» با بیل و کلنگ میریختند سر «نعمتیها» و یک شب «نعمتیها» میریختند سر «حیدریها» و از خجالتشان درمیآمدند. خلاصه، بین این شصت تیره و طایفه، همیشه خون و خونریزی بود. اما با اینکه خیلی جنایت در حق هم مرتکب میشدند؛ اما وقتِ وقتش، «انقلابآبادی» بودند و از پشت هم درمیآمدند.
تا اینکه رفته رفته، «انقلابآبادیها» دو دسته شدند. یک دستهشان که «خیلی انقلابیآبادی» بودند و دشمن خونی «شهر» و «شهریها» محسوب میشدند و یک عدهشان که «یک کم انقلابآبادی» بودند و میگفتند این درست نیست که میروید به «ویلای شهریها» حمله میکنید و آن را غصب میکنید. مال مردم در اسلام حرمت دارد و نباید بهش تجاوز کرد.
آن عدهای که «خیلی انقلابآبادی» بودند به آن عدهای که «یککم انقلابآبادی» بودند گوشه و کنایه زدند که: شما با شهریها قاطی شدهاید. اسلامتان شهری شده و سرو گوشتان برای تجدید رابطه با شهریها میجنبد. یالا گورتان را گم کنید و بروید پی کارتان و دیگر دور و بر «انقلابآباد» پیداتان نشود!
این بود که «یککم انقلابآبادیها» رفتند و در نزدیکی «انقلابآباد»، ده جدیدِ دیگری برای خودشان ساختند به اسم «یککم انقلابآباد».
وقتی این اتفاق افتاد؛ گروه دیگری از مردم ده که آنها هم مسلمان بودند اما مردد بودند که حق با نعمتیهاست یا حیدریها (خیلیانقلابیآبادیها یا یککم انقلابیآبادیها)، یواش یواش از «انقلابآباد» فاصله گرفتند و خانههایشان را در مجاورت ده بنا کردند. که نه میشد بگوئی داخل «خیلیانقلابآباد» است نه میشد بگوئی داخل «یککم انقلابآباد» است. اما چون از یکطرف نزدیک به «خیلیانقلابآبادیها» بودند و از یکطرف به «یککم انقلابیآبادیها»؛ تصمیم گرفتند آن را به دو منطقهی «اسلامآباد شرق» (که نزدیکِ «خیلیانقلابآباد» بود) و «اسلامآباد غرب» (که نزدیکِ «یککم انقلابآباد» بود) تقسیم و نامگذاری کنند.
اما یک مدتِ بالنسبه مدید که گذشت؛ خیلی از ساکنین «انقلابآباد» که از دعوای «حیدریها و نعمتیها» (خیلیانقلابیآبادیها یا یککم انقلابیآبادیها) و شصت جور تیره و طایفهای که داشتند و هر روز، هرکدامشان یک چیزی میگفت اما بهش عمل نمیکرد خسته شده بودند و حوصلهشان هم از آن همه بینظمی و قبیلهبازی و طایفهگری سر رفته بود؛ راهشان را از «انقلابآبادیها» جدا کردند و شهرکی درست کردند برای خودشان به اسم «خاموش آباد».
طوری که این اواخر «خیلی انقلابآباد»، فقط 100 نفر جمعیت داشت. «یککم انقلابآباد» هم چیزی در همین حدود، یعنی 100 نفر. اما «اسلام آباد» جمعیتش به 1000 نفر میرسید که خودشان به دو دستهی 500 نفری تقسیم میشدند. که یک دسته شان بفهمینفهمی به «خیلی انقلابآبادیها» گرایش داشتند و با آنها دختر میدادند و پسر میگرفتند و یکدستهی دیگرشان که، به «یککم انقلابیآبادیها» متمایل بودند و با آنها دختر میدادند و پسر میگرفتند. «خاموشآباد» هم در طول این سالها، برای خودش شهرکی شده بود که کم کم 4000 نفر جمعیت داشت.
اما «خاموشآبادیها» هم داخل خودشان دو دسته بودند. یک دسته که میگفتند "باید کلک «انقلابآباد» را بکنیم و تکلیفمان را هرطور که هست با «انقلابآبادیها» ـ حالا میخواهند خیلی انقلابآبادی باشند یا یککم انقلابآبادی ـ روشن کنیم. شده از طریق ساختن ِ یک انقلابآبادِ تازه". که اینها چیزی حدود 1000 نفر بودند.
اما دستهی دیگری هم از «خاموشآبادیها» هم بودند که میگفتند "این چه کاریست؟! همان یکبار که انقلابآباد ساختیم بسمان نبود؟! ما که فکر میکنیم برای هفت پشتمان هم کافیست. باید با مسالمت کارمان را پیش ببریم طوری که یک انقلابآباد تازه درست نشود که دوباره خون و خونریزی بشود و مردم بیفتند به جان هم و بخواهند کینههای گذشتهشان را باهم صاف کنند. نه! یک انقلابآبادِ تازه، هرگز. اصلاً. به هیچوجه!". اینها هم حدود 3000 نفری بودند.
داستان داشت به همین ترتیب پیش میرفت که یک روز «یککم انقلابآبادیها» که بعد از مدتها قدرت گرفته بودند (چون میرآب نفتابرود شده بودند) تصمیم گرفتند کینههاشان با «خیلیآنقلابآبادیها» را صاف کنند. برای همین، شروع کردند علیه «خیلیآنقلابآبادیها» تبلیغات کردن و اتهاماتشان را به خودشان برگرداندن که: شما شهری شدهاید. سر و گوشتان برای ارتباط با شهریها میجنبد و اسلامتان هم اسلام شهری شده!
«خیلیانقلابآبادیها» دهانشان از تعجب باز مانده بود که: آخر ما کجای اسلاممان شهریست. ما که توی آن 26 سال، پدر هرچی صاحببچهی شهریست را دادهایم دستشان! هرچه که شهریها ویلا توی ده داشتهاند، ما تسخیر کردهایم و ازشان گرفتهایم! این شما بودید که میگفتید نمازی که ما توی ویلای غصبی شهریها میخوانیم حرام است! آنوقت ما را به شهری بودن متهم میکنید؟! اسلام ما را اسلام شهری میخوانید؟!
اما «یککم انقلابآبادیها» گفتند: چیزی که عوض دارد گله ندارد. آنروزی که جیکجیکِ مستانتان بود، فکر زمستانتان هم بود؟! نه. نبود! حالا وقتش رسیده که هرچه خوردهاید بالا بیاورید!
این وسط، «اسلامآبادیها» مات و متحیر مانده بودند که قضیه چیست و واقعاً اسلام کدام یکی از «خیلیانقلابآبادیها» یا «یککم انقلابآبادیها» اسلام شهریست؟! برای همین، گاهی اینوری بودند گاهی آنوری. گاهی برای اینها پل میشدند گاهی برای آنها. گاهی پشت سر اینها نماز میخواندند گاهی پشت سر آنها. بعضی شان پشت سر اینها نماز میخواندند بعضیشان پشت سر آنها.
اما یک عده از «خاموشآبادیهای سادهدل» هم، این وسط مات و متحیر مانده بودند. چون «خیلیانقلابآبادیها» هم در مقابل اتهاماتِ «یککم انقلابآبادیها» درآمدند و گفتند: "حالا که اینطور است، اصلاً ما نبودیم که «خیلیانقلابآبادی» بودیم. بلکه شما بودید که «خیلیانقلابآبادی» بودید! آی ملت، ببینید که اینها هستند که میخواهند بهزور شمار را ببرند به بهشت وگرنه ماکه هیچ اصراری نداریم شما به بهشت بروید. هرکجا که دلتان میخواهد بروید. اصلاً بروید به جهنم، به ما چه؟!"
این بود که هرچه «یککم انقلابآبادیها» رو کردند به «خاموشآبادیها» و گفتند که: بابا به خدا ما «خیلیانقلابآبادی» نیستیم. یادتان رفته اینها خودشان وقتی میراب بودند، نگذاشتند یک قطره آب خوش از گلوی ما و شما پائین برود؟! همینها بودند که کراواتهای شما را قیچی میکردند چون میگفتند کراوات زُنار است و نشانهی شهریبودن، نه ما.
اما مگر کسی از آن «خاموشآبادیهای سادهدل» (که بیشترشان هم جوان بودند و هیچ سابقهای از رفتار «خیلیانقلابآبادی» در وقتی که میرآب بودند نداشتند) این حرف به گوششان فرو رفت؟!
این بود که وقتی قرار شد منطقهی «انقلابآباد» یک نماینده به انجمن شهر و روستا معرفی کند و قرار شد در این باره از مردم نظرخواهی شود، وضع مغلوبه شد. طوری که هرکی هرکی شد و هیچکس نمیفهمید کی راست میگوید کی دروغ میگوید!
برای همین:
«خیلیانقلابآبادیها» (که دیگر اصلاً مهم نبود روزی چه بر سر هم آورده باشند!) از پشت هم درآمدند. طوری که حتا «مسعودیها» که چشم دیدن «موسویها» را نداشتند و اگر دستِ خودشان بهش میرسید تکه بزرگهاش گوشش بود، از مجامع شهری خواستند از جان «نامزدِ خیلیانقلابآبادیها» حفاظت شود چون «یککم انقلابآبادیها» ممکن است او را بکشند! (ببینید شما را به خدا!).
«یککم انقلابآبادیها» هم خطاب به «خیلیانقلابآبادیها» گفتند: بَه بَه! میبینیم کارتان بهجایی رسیده که «مسعودیها» میخواهند از جان شما حفاظت شود! مگر چه خدمتی به «شهریها» کردهاید که اینقدر نگران جانتان هستند؟!
«یککم انقلابآبادیها» چنین میگفتند چون خیلی وقت پیش، «مسعودیها» بعد از زد و خورد جدی با طایفهی «موسویها»؛ و بکش بکشی که انقلابآباد هیچگاه بهیاد نداشت و نخواهد داشت؛ ده را ترک کرده و رفته بودند «شهر» و به شهریها پناهنده شده بودند و حالا بهنظرشان عجیب میرسید که «مسعودیها» بخواهند از جان نامزدِ «خیلیانقلابآبادیها» حفاظت شود. درحالیکه اصلاً عجیب نبود. همهی «خیلیانقلابآبادیها» از چشمهی «شریعتآباد» (قریهی بالاسر انقلابآباد) آب برمیداشتند [درحالیکه «یککم انقلابآبادیها»، از چشمهی «محمدآباد» کوزه پر میکردند].
و اینها همه؛ بعد از آن روزی رخ داد که در وسط «میدان اصلی انقلابآباد» یک صندوق گذاشتند تا مردم از هر تیره و طایفهای که هستند، بروند و به یکی از دو نامزدِ «خیلیانقلابآبادی» (کربلایی میرحسین) و «یککم انقلابآبادی» (مشهدی محمود) رای بدهند. گرچه که جوانهای شهرکِ «خاموشآباد»، درست برخلافِ بزرگترهاشان، پیش خودشان فکر میکردند «کربلایی میرحسین» یککم انقلابآبادی ست و «مشهدی محمود» خیلیانقلابآبادی! (درحالیکه در اصل اینطور نبود و «مشهدی محمود» فقط یککم انقلابآبادی بود).
و این در وضعی بود که خیلی از «خاموشآبادیها»، اولش تصمیم به شرکت در انتخاباتِ انجمن شهر و روستا نداشتند. چون معتقد بودند دستکم یکی از «خاموشآبادیها» هم باید بتواند خود را نامزد کند. اما بعد که دیدند پای «حیثیت و آبروی منطقه پیش شهریها» در میان است (و چه پیر و چه جوان، دیدند که اگر شرکت نکنند ممکن است «یک خیلیانقلابآبادی» رای بیاورد/ حالا هرکس پیش خودش فکر میکرد «یک خیلیانقلابآبادی» همان است که او فکر میکند!) با اشتیاق هرچه تمامتر در انتخابات شرکت کردند.
خب طبیعیست که همهی آن «خیلیانقلابآبادیها» به علاوهی همهی «اسلامآبادیهای شرق» به علاوهی 1000 نفر از «خاموشآبادیها» به «کربلایی میرحسین» رای دادند. که در مجموع شد 1600 رای.
از آنطرف هم؛ همهی «یککم انقلابآبادیها» به علاوهی همهی «اسلامآبادیهای غرب» به علاوهی 3000 نفر از «خاموشآبادیها» به «مشهدی محمود». که در مجموع، رای او رسید به 3600 و او به عنوان نمایندهی منطقه، به انجمن شهر و روستا معرفی شد.
خلاصه طوری شد که حتا «برادر بهزاد» (یکی از انقلابیترین مردم «خیلیانقلابآباد») هم فکرش را نمیکرد. چون یک ماه قبل از آن، توی مسجدِ «خیلیانقلابآباد» سخنرانی کرده بود و بعد که آروغی از روی شکمسیری زده بود گفته بود: [به کمکِ «تودهی برادرانِ خیلیانقلابآباد»، یک کاری بکنیم که «مشهدی محمود» را هم مثل «مشهدی ابوالحسن»، که همان سال اول انقلاب هُلش دادیم به سمتی که آرایش زنانه بکند و بگذارد از کشور در برود؛ یک کاری خواهیم کرد که «مشهدی محمود» هم دمش را بگذارد روی کولش و برود شهر و دیگر دور و بر انقلابآبادِ ما پیدایش نشود!].
اما «تودهی برادران» چی میخواستند و چیشد؟!
خب؛ به «خواستِ خدا» ورق برگشت!
طوری که نه فقط «مشهدی محمود» مجبور نشد بگذارد برود شهر، بلکه قضایا طوری پیش رفت که حتا معلوم نیست «برادر بهزاد» بتواند بلیط بگیرد برود شهر (اسکاتلند) پیش پسرش، یا آن شهر دیگر (کانادا) پیش دخترش! چون «اکثریتِ خاموشآبادیها»، یک رودستی زدند به «تودهی برادران» که بیا و ببین!
یعنی ماجرا طوری شد که «کربلایی میرحسین» پرسید: یعنی این درست است که ما، همهی آن کسانی را در دادگاه محاکمه کنیم که روزگاری «ویلای شهریها» را به تسخیر خود درآوردند؟! این درست که که ما «تودهی برادران»، یعنی یکعده «انسان خیلیانقلابآبادی» را بنشانیم کنار «منافقان و سلطنتطلبان» و محاکمهشان کنیم؟! پس اصل «خودی ـ غیرخودی»مان کجا رفته؟! آخر «توده»، کنار منافق و سلطنتطلب؟!
که آگاهان پاسخ دادند: همیشه شعبان، یک بار هم رمضان!
البته اين مطلب عين مطلبي است كه آقاي فرهاد جعفري نويسنده رمان كافه پيانو پرفروش ترين رمان سال پيش در آخرين پستشون نوشتند كه من از سايت اختصاصي ايشان بدون اجازه برداشتم !!!
http://www.goftamgoft.com
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط علی محتشمی
|
من زنده ام
من مي ترسم پس هستم
من روز را دوست دارم پس هستم اما روزگا را نه
***
شب در چشمان من است به سياهي چشمان من نگاه كن
روز در چشمان من است به سفيدي چشمان من نگاه كن
شب و روز در چشمان من است به چشمان من بنگر
پلگ اگر فرو بندم جهاني در ظلمات فرو ميرود
گزيده اي از سخنان حسين پناهي
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط علی محتشمی
|

سنت: آق باقر سه روز بود كه غذايي نخورده بود توي جزيره گير افتاده بودند جلو رويشان تير بارچي روي دژ كاملا مشخص بود ، هر جنبده اي رو نابود مي كرد ،پشت سر هم آتش.هدف فتح آتش بار بود حسابي اعصاب همه رو مگسي كرده بود .چقدر كشته روي دستشون گذاشته بود. از زمين و هوا هم تيكه هاي آتش بر روي سرشان .روز اول درست وقتي وارد اين منطقه شده بود حسن رو گم كرده بود. كاملا بچه ها محاصره شده بودند . روز سوم بعضي از اين بچه هاي به قول خودش كله خر با قايق موتوري سريع از كنار اون منطقه گذشتند و كيسه هايي رو به سمت بچه ها پرتاب كردند بچه با شرط احتياط كامل اين كيسه ها رو برداشتند ،بعد از اين سه روز همه خوشحال شده بودند . عدس پلوهايي كه داخل ظرف ها بود رو با ولع زيادي خوردند . به قول خودش تا حالا غذايي به اين خوشمزگي نخورده بوديم . علت اين كه عدس پلو دوست داشت همين بود .
بعد از اين بود كه با آتشي كه توپ خانه خودي روي اون اتش بار ريخت بعد چند ماه به حياتش خاتمه داد .
بعد از انهدام آن موضع سراغ حسن رو گرفت كسي او رو نديده بود ، ناكهان 30 قدم پايينتر اون رو ديد . خوابيده بود .به بالاي سرش كه رسيد متوجه شد كه همان روز اول .خيلي عجيبب بود بعد از اين 2،3 روز توي گرما اروند بدنش بوي گلاب مي داد.
تو يك حمله شديد مواضع دشمن خمپاره اي در ست كنار آق باقر تركيد كل دل و رودش بيرون ريخته بود ؛ بعد ازينكه تو بيمارستان جراحي شد شب جراحي تو بيهوشي نور سبزي رو ديده بود كه كسي صداش مي زنه ، ميگه مي خواي بياي طرف ما ،همه دكترا ازش قطع اميد كرده بودند ، زنده بودنش مثل معجزه بود.
مدرنيسم: جناب آقاي باقر به همراه مادر مهماني دعوت دوستان بود ، بعد ازينكه همگي شام رو ميل كردند بحث به تصادفات زياد اين روزها كشيد . باقر شروع كرد به اين كه اون وقتي كه پيكان داشتم يك لحظه خوابم برد اتوبوسي كه از مقابل مي اومد پيكانم رو له و لورده كرد، تمام قطعات فلزي ماشين فرو رفت داخل شكمم . دوستان باقر با تكان دادن سر حرفهاي وي رو تاييد كردند . انگار دوستان باقر شكم باقر رو كه تيكه پاره بود ديده بودند .
مادر بهتش زده بود.
روز بعد : وضو گرفتم مشغول نماز شدم وقتي از او پرسيدم كه نماز را از كدام سمت بايد خواند ، با كمي مكث و كمي ترديد گفت ازاين طرف نه ازين طرف. متعجب شدم .
وقتي هنگام نماز صبح شد عين ميت ها خوابيد بود . شكّم دوچندان شد .
در بسياري از باور هايش دچار ترديد شده بود .
تهران هم شده مثل شهر كور ها . انگار اين كوري هم مسري است. هيچ كس هم نخواهد توانست جلوي اين سرايت را بگيرد.بر خلاف كوري معمولي كه همه جا رو تاريكي فراگرفته در اين كوري ، نوري سفيد رنگ با شدت بسيار اونها رو كور كرده است . عاملي كه در نهايت باعث نابودي است . 1
شايد در نگاه بسياري اين نگاه املي و عقب ماندگي باشد اما به نظر ما به سنت نياز داريم تا بتوانيم به مدرنيسم ادامه دهيم . اين يك حقيقت است . اما برخي از اين ماجرا در جهت مقاصد ديگري بهره مي گيرند و خواهند گرفت.
1.برگرفته از رمان كوري اثر ژوزه ساراماكوزي برنده نوبل 98
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط علی محتشمی
|
آهي كشيد دستي بر محاسن سفيد خود كشيد .
تعريف مي كرد از آن روز هاي دور وقتي كه كودكي بود :
پا گذاشتم بر فرار . در بين بازار شروع به دويدن كردم از بين بازاريان و مردمي كه در بازار مشغول خريدن بودند به سختي خودم
را بيرون مي كشيدم .
گه گاهي نگاهي به عقب مي انداختم هنوز دنبالم مي دويد .
حسابي ترسيده بودم آخر تا حالا اين قدر پدرم را خشمگين نديده بودم .
آخرين باري كه نگاهم را به عقب انداختم ناگهان دلم سوخت نفس هايش به
تته پته افتاده بود خستگي در چشمانش موج مي زد بدتر از همه از اين كه نتوانسته بود
جلوي هم چراغ هايش من را بگيرد يك جورهايي خجالت زده شده بود .
وقتي او را با اين وضعيت ديدم
ناراحت شدم . خودم را بر زمين زدم منتظر
ماندم تا به بالاي سرم برسد . وقتي به من رسيد يك سيلي جانانه نثارم كرد .
علت آرامش زندگي اش را همين
ماجرا مي دانست .
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط علی محتشمی
|

زن گفت كه بچه ها چند هفته اي
هست كه ميوه نخوردند
مرد نگاه طولاني به زن كرد !
مرد لباسش رو پوشيد سوار موتورش شد و برگشت خانه .
مرد گفت : ميوه فروشي
بسته بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط علی محتشمی
|
عدالت چيست و به چه
معنا است آيا اصولا چيز بدي ؟
يا باعث عدم تعادل
جامعه خواهد شد ؟
آيا باعث خواهد شد تا
آن طفلي كه در شهركهاي مزاحم شهري يا در
فلان كوره ده زندگي مي كند عدالت را دوست
دارد؟
يا اينكه عدالت تنها
براي فلان بدبخت مفلوكي است كه در زعفرانيه حمام شير مي گيرد؟
آيا همه اينها كه در
بالا آمد تعريفي از عدالت است ؟
آيا عدالت قابل تعريف
است؟
با توجه به تجربه
بنده و حضورم در برخي محافل و مشاهده و
لمس خودم از برخي واقعيت متوجه شدم كساني كه در وان خانه خود حمام شير مي گيرند
، با توجه حذف يارانه هاي شير بيشتر از عدالت متضرر خواهند شد و اصولا در اين نواحي عدالت مفهومي غير قابل انكار است !!!
يا آن آقازاده اي كه
سوار بر اتومبيل خود از صبح تا به شب در خيابان ها به دنبال اعمال خير است تا
مبادا به قول پدر بزرگوارش مبادا از راه
به در شود و دچار تاريكي و ظلمت شود؟
يا اينكه آن آقاي
مديري كه دفتر خود با مهرباني جهت برپا
كردن عدالت نقشه هاي گوناگون مي كشد يا
دفتر اين سازمان را محلي براي حضور يافتن موكلان خود دراين دفتر قرار داده تا مبادا اين عزيزان دچار مشكل شده و اذيت شوند يا اينكه همين مدير مياني تمام تلاش خود را
براي برپايي عدالت در ميان دانشجويان مي گذارد و تمام دانشجويان مخالف خود را به
شيوه اي جوانمردانه از ميان بر مي دارد تا دوستدارن وي مبادا دچار ياس شوند همه
اينها گوشه اي از دلسوزي هاي اين مدير مياني است آخر عدالت مسئله بسيار حساس هر كسي توانايي اجراي آن را ندارد براي همين اين آقاي مدير همه گونه نقشه براي
برپايي قسط و برابري آنجام ميدهد؟؟؟
تازه اين گوشه اي از
تلاش هاي وي و مدير ارشد در اين جهت مي باشد ؟؟؟
و اما امتيازات . گقتي
امتيازات و زدي آتشم. امتيازات ويژه كه يكي از اركان برپايي عدالت است مگر مي شود
كه بدون امتيازات ويژه اين امر خطير را
انجام دهند . تا امتيازات نداشته باشي كه نخواهي توانست ثروت را بدست آوري و قطعا
چرخ اقتصاد بدين گونه شتاب بيشتر خواهد گرفت.
يك نفر هم هست كه براي
خودش دلخوش و مزاحم برپايي عدالت است و او كسي نيست جز ،جز
نمي دانم افشا گري
بكنم يا نه بگذاريد نام وي را ببرم تا شايد مردم از شر وي خلاص شوند
احمدي نژاد آري خود
اوست.
بعضي از حرف هاي
وي كه درست بر خلاف اصول عدالت محوارنه
است؟؟؟!!.
رييس
جمهوري افزود: من قبل از انتخابات تصويري از
صحنه تلاش براي
برپايي عدالت در ذهنم داشتم. ميدانستم كه برپايي عدالت سختترين مرحله
پيشبرد انقلاب اسلامي است. ميدانستم كه سنگينترين عرصههاي برخورد و تقابل در
اجراي عدالت اتفاق خواهد افتاد. اما بايد در محضر شما مردم قم اعتراف كنم آنچيزي را
كه الان دارم ميبينم و تجربه ميكنم بسيار سنگين تر از آن چيزي است كه ابتدا در ذهنم
بود.
احمدي نزاد گفت: ميدانستم و
شما ميدانيد ائمه اطهار (ع) كشته راه عدالتند
و براي جلوگيري از تحقق عدالت، فاسدان و ظالمان، آنها
را به شهادت رساندند
اما شنیدن با دیدن و لمس کردن بسیار بسیار متفاوت
است.
قطعا اگر براي آن كودكي در در فلان ده مشغول بازي است آب
لوله كشي را فراهم كنيد قعا بر خلاف اجرا عدالت است آخر اين ها از طبقات فرومايه
جامعه هستند ونيازي به گونه امكانات
ندارند .
آيا اين اشتباه است كه
براي اين اقشار محروم ايجاد امكانات شود .
آيا غير از اين است كه
عدالت باعث بروز شكوفايي خواهد شد . آيا غير از اين است كه فلان دانش آموز كه در
كوره دهات مشغول است و سرشار از استعداد است نبايد امكان رشد را داشته باشد . وقتي
در يك جامعه در مقياس وسيع اين مسئله در نظر گرفته شود قطعا باعث پيشرفت خواهد شد.
وبه قول ائمه معصومين اگر عدالت برپا شود
زمين تمام ثروت اندوخته خود را در اختيار مومنان خواهد گذاشت.
اگر كمي هم به خودمان
نگاه كنيم مي بينيم مقداری به اسراف و مصرف گرايي عادت كرده ايم و بسيار سخت است تا اين عاداتي كه در طول اين همه سال با ما
خو گرفته اند را فراموش كنيم .
آيا اين سیاست درست
است كه براي توسعه یافتن بايد قشر هاي از اين جامعه فدا شوند (برداشتي از سخنان از
رييس مجمع تشخیص مصلحت نظام)
اگر كمي منصف باشيم
براي ما سخت نيست پذيرش اين سخنان.
بلي در عمل براي
بسياري از ما سخت است اجراي عدالت.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط علی محتشمی
|
روز 4 تیر 84 هنگامی که نتیجه قطعی انتخابات ریاست جمهوری مشخص شد، دولت وقت به صورت ضرب الاجلی به تصویب برخی طرح ها در هیأت دولت و ارسال لوایح به مجلس اقدام کرد که این طرح ها و لوایح اغلب از قوت کارشناسی قابل توجهی برخوردار نبود و با انگیزه محدود ساختن تصمیم سازی های دولت بعدی تهیه شده بود.
برخی از این مصوبات ضرب الاجلی مانند برداشت از حساب ذخيره ارزي و خالي کردن اين حساب، صدور مجوز يکباره بيش از 70 نشريه، قراردادهاي نفتي، اعزام سفيران و... هر يک به موانعي براي کاهش سرعت دولت و مجبور ساختن دولت به اصلاح اين مصوبات تبديل شدند.
براساس برخي گزارش ها، تنها در اواخر تيرماه 84 مجوز انتشار بيش از 70 نشريه صادر شد كه برخي از اين دريافت كنندگان داراي مشاغل غيرمطبوعاتي بودند و برخي ديگر سوابق منفي و ناموفقي را در عرصه مطبوعات داشتند.
همچنین در ماه هاي آخر دولت هشتم و علي رغم اعلام دولت مبني بر عدم اعزام سفيران جديد، برخی سفراي جديد به كشورهاي خارجي اعزام شدند که اغلب از نزدیکان سیاسی دولت وقت بودند.
با تصويب دولت هشتم، يك ميليارد و 110 ميليون ريال به وزرا و معاونان جهت كمك هزينه هاي ضروري پرداخت شد. اين در حالي بود كه 3 ماه بیشتر از ابتدای سال نگذشته بود و بخش اعظم اعتبارات اختصاص يافته براساس بودجه، هنوز هزينه نشده بود.
با تصويب هيأت دولت، مقرر شد دولت تا پايان شهريور ماه 84، سه مرتبه از حساب ذخيره ارزي در مجموع به ميزان 940 ميليون دلار برداشت كند.
براساس اين تصويب نامه، بانك مركزي مكلف بود معادل 940ميليون دلار از موجودي حساب ذخيره ارزي را معادل 658 ميليون دلار يعني 70 درصد آن را تا پنجم تيرماه و 188 ميليون دلار يعني 20 درصد آن را تا 30 تيرماه و 94 ميليون دلار مابقي يعني 10 درصد آن را تا 20 مردادماه سال 84 به حساب خود برداشت و وجوه ريالي ناشي از تسعير اعتبار ارزي ياد شده را به حساب خزانه واريز كند.
نكته قابل توجه در اين مصوبه آن است كه 90 درصد برداشت دولت، قبل از انتقال دولت انجام شد.
مصباحي مقدم، عضو كميسيون اقتصادي مجلس هفتم در این زمینه اعلام كرده بود از مجموع 30 ميليارد دلار ذخيره ارزي، تنها 12 ميليارد دلار باقي مانده است. وي با اشاره به عملكرد دولت وقت در برداشت از حساب ذخيره ارزي گفته بود دولت در چند سال اخير سعي كرده است مشكلات نقدينگي خود را با لوايحي براي برداشت از اين حساب برطرف كند كه اين اقدام اصلاً منطقي نيست و تورم نيز باعث دامن زدن به آن مي شود.
به اعتقاد برخي كارشناسان، آنچه در حساب ذخيره ارزي باقي ماند كمي بيش از 8 ميليارد دلار بود كه قرارداد آن با بخش خصوصي بسته شد يعني دولت آينده با حساب خالي صندوق ارزي روبرو شد.
در سه ماهه اول 84 نسبت به مدت مشابه سال قبل، برداشت دولت از حساب ذخيره ارزي حدود 500 درصد رشد داشت.
براساس گزارش هاي بانك مركزي، ميزان برداشت دولت از حساب ذخيره ارزي از يك هزار و 713 ميليارد ريال در 3 ماهه اول سال 82 به 8 هزار و 532 ميليارد ريال در 3 ماهه اول سال جاري رسيده بود.
دولت در حالي در 3 ماهه اول سال 84 هشت هزار و 532 ميليارد ريال از حساب ذخيره ارزي برداشت كرد كه طبق رقم مصوب بودجه اي، در اين مدت بايد يك هزار و 126 ميليارد ريال از منابع اين حساب استفاده مي كرده است.
احمدي نژاد در حقیقت دولت را در شرایطی تحویل گرفت که قوه مجريه با كسري بودجه 2/9 ميليارد دلاري مواجه بود. حساب ذخيره ارزي تقريباً خالي و رشد نقدينگي به مرز 30 درصد رسيده بود. همچنين بودجه سال 84 با كسري 10 ميليارد دلاري روبرو بود.
به اعتقاد كارشناسان، رشد نقدينگي در سال 84 به رقم 60 هزار ميليارد تومان رسيد كه آثار تورمي سنگين را براقتصاد كشور تحميل كرد.
به گفته كارشناسان در سال 84 با وجود هزينه 400 ميليارد دلاري در طول سه برنامه توسعه، شاخصه هاي اقتصادي مطلوبي را نداريم و از مجموع 30 ميليارد دلار صندوق ذخيره ارزي، 75 درصد آن صرف هزينه هاي جاري و مخارج اضافي شده است.
همچنين براساس آمار سازمان برنامه و بودجه، 54 هزار طرح نيمه تمام در كشور وجود داشت كه هزينه استهلاك آنها ميلياردها دلار برآورد شد. در آن سال، 9 ميليون نفر از مردم زير خط فقر به سر مي بردند كه از اين تعداد حدود دو ميليون نفر در فقر مطلق زندگي مي كردند.
براساس مصوبه دولت وقت، معادل 2 ماه حقوق و پاداش به كاركنان ستادي پرداخت شد. اين مصوبه در حالي اجرايي شد كه دولت در سال هاي قبل از آن، همواره با كسري بودجه مواجه بود و در ماه هاي آخر سال 83 نه تنها قادر به پرداخت عيدي كاركنان نبود، بلكه حقوق عادي معلمان، ارتشي ها، پرستاران و بازنشستگان با تأخيرهاي چند ماهه پرداخت شد.
از سوی دیگر، سرعت انعقاد قراردادها بويژه در امور نفتي طي هفته ها و ماه هاي آخر دولت هشتم به طور کم سابقه ای امضا شد و بنا به دلایل نامشخص قراردادهایی که بعضاً با تأخير چند ساله در صف بودند، ناگهان مورد موافقت قرار گرفته و امضا شدند.
نكته تأسفبار در اين قراردادها، واگذاري آنها با ارقام بسيار بالاتر به طرف هاي خارجي نسبت به متقاضيان داخلي بود.
مركز پژوهش هاي مجلس شوراي اسلامي درباره انعقاد برخي از اين قراردادها از جمله مناقصه هاي شركت ملي صنايع پتروشيمي مطالب تكان دهنده اي را منتشر كرد و توضيحات بعدي مسئولان شركت ملي صنايع پتروشيمي نيز نه تنها اين نگراني ها را برطرف نكرد، بلكه برآن افزود.
در گزارش مرکز پژوهش های مجلس درخصوص یکی از این قراردادها آمده بود: ولاً در اين دو قرارداد، پاكت دو شركت سازنده ايراني براي شركت در اين مناقصه ها باز نشد و كار به شركت هاي خارجي (آلماني) سپرده شد. ثانياً رقم پيشنهادي شركت هاي داخلي 565 ميليون يورو و كمتر از طرف خارجي بود. به عبارت ديگر معلوم نيست چرا كاري را كه شركت هاي داخلي قادر به انجام آن بوده اند، معادل 600 ميليارد تومان گران تر به طرف خارجي سپرده شد. با چه مجوزي اينگونه از بيت المال بذل و بخشش شده است. آيا پورسانت هاي حداقل 5 درصدي در اين معاملات سبب عقد قراردادهاي عجولانه، غيركارشناسانه و خلاف منافع ملي شده است؟
از سوي ديگر، مسئول سابق اطلاعات و اخبار مناطق نفت خيز جنوب، در گفتگو با برخي خبرگزاري ها، از حيف و ميل 800 ميليون دلاري در عقد قرارداد حوزه نفتي دارخوين خبر داد. به گفته اين مسئول، جمع كثيري از كارشناسان ارشد نفتي كشورمان با اشاره به پيشنهاد 220 ميليون دلاري سازندگان داخلي يادآور شدند: طرح چند مرحله اي شركت نفت خيز جنوب براي ميدان دارخوين از سوي كميته مشاركت هاي بين المللي به عنوان بهترين گزينه از نظر فني و اقتصادي نسبت به شركت هاي خارجي «اني»، «لازمو»، «بي جي» و «آركو» شناخته شده بود. قيمت پيشنهادي مناطق نفت خيز براي توسعه ميدان حدود 220 ميليون دلار اعلام شد كه از محل بخشي از توليد ميدان به راحتي قابل تأمين بود، ولي به اين مسأله اعتنايي نشد و سرانجام ميدان مذكور با بيش از يك ميليارد دلار به ايتاليايي ها واگذار گرديد كه در نتيجه حدود 800 ميليون دلار به كشور خسارت وارد گرديد. علت گراني اين شيوه آن است كه در بيع متقابل هزينه سرمايه گذاري ميادين را پيمانكار خارجي تعيين مي كند.
مدير شركت ايتاليايي «اني» پس از عقد قرارداد ميدان نفتي دارخوين، واگذاري اين ميدان مهم نفتي را به عنوان پاداشي بزرگ براي ايتاليايي ها خواند. شايد علت اظهارات وي اين باشد كه 60 درصد توليد نفت دارخوين براي سال هاي متمادي نصيب آنها شد.
مسئولان وزارت نفت در حالي يكي از دلايل عقد اين قرارداد را بهره مندي از تكنولوژي روز عنوان كردند كه حدود نيمي از كار توسعه ميادين نفتي را «شركت حفاري جنوب» انجام مي دهد و در ميدان هايي نظير دارخوين و ميدان گازي تابناك، دكل هاي خارجي با توجه به پيچيدگي هاي اين ميادين توانايي حفاري آنها را نداشتند لذا طرف هاي خارجي قرارداد، سرانجام مجبور شدند كار حفاري اين چاه ها را البته با واسطه گري و قيمت بسيار پايين به شركت ملي حفاري ايران واگذار نمايند. از سوي ديگر، براساس قراردادهايي كه طي ساليان اخير در مخزن نفت و گاز منعقد گرديده، برنامه كنترل توليد نفت و گاز كشور كه قبلاً تحت مديريت كارشناسان ايراني بود، به دست شركت هاي خارجي افتاد.
همچنین دولت هشتم در چند ماه آخر، دستور تأسيس 30 شهر جديد را صادر كرد. به طوری که تأسيس هر شهر جديد ده ها ميليارد تومان هزينه و بار مالي بر دوش دولت آينده مي گذاشت زيرا براي تأسيس هر شهر بايستي بيش از 100 اداره دولتي و كشوري در آن ايجاد شود.
انجام استخدام های گسترده در برخي وزارتخانه ها از جمله وزارت رفاه و تأمين اجتماعي، كشور، جهاد كشاورزي، ارشاد، نفت، نيرو و صنايع و معادن و رسمی شدن كارمندان پيمانكار و قراردادي که تا پیش از آن به دليل مشكلات ريالي، استخدام نشده بودند، از جمله دیگر اقدامات انجام شده در ماههای پایانی دولت هشتم بود.
همچنین شوراي پول و اعتبار، تسهيلات مسكن را از 12 ميليون به 18 ميليون تومان افزايش داد، اما از آنجا كه تصميم گيران، اعتبار لازم را براي تحقق اين امر پيش بيني نكرده اند، دوره آزمايشي سه تا شش ماهه را براي آن مدنظر قرار دادند. به عبارت ديگر اگر دولت بعد طرح آزمايشي 18 ميليوني را متوقف می کرد، در افكار عمومي بايد جوابگو می بود. اين در حالي است كه برخلاف قبل، سقف سپرده گذاري مردم كه شش ميليون تومان بود، بدون تغيير باقي مانده است.
براساس مصوبه هيأت دولت، دولت آينده موظف به احداث 20 پالايشگاه در كشور نیز شد. اين در حالي بود كه وزير نفت دولت وقت بارها اعلام كرده بود با توجه به هزينه هاي هنگفت احداث پالايشگاه، عصر احداث پالايشگاه به سر آمده است.
هيأت دولت هشتم همچنین تأکید کرد ميزان فوق العاده در مورد كاركنان نمايندگي جمهوري اسلامي ايران در خارج از كشور تا شصت درصد قابل افزايش مي باشد و دستگاه هاي اجرايي مجازند براي تأمين هزينه استقرار اوليه كاركنان خويش معادل شش ماه فوق العاده اشتغال خارج از كشور را در ابتداي مأموريت به كاركنان پرداخت نمايند.
براساس مصوبه هيأت دولت، بدهي وارد كنندگان كالا در شبكه بانكي با بخشودگي مواجه خواهد شد. براساس مصوبه ديگري، بدهي وارد كنندگان دولتي كالا نيز با بخشودگي روبه رو شد.
مصوبات ضرب الاجلی متعدد دیگری نیز که حاوی بار مالی سنگینی برای دولت بود در ماههای آخر گذرانده شد که اگرچه اصل مورد توجه قرار گرفتن بسیاری از آنها ضروری بود اما تصویب ضرب الاجلی و کارشناسی نشده آنها با هدف تحت فشار گذاشتن دولت بعدی، موجب شد دولت نهم ماهها وقت صرف اصلاح این لوایح نماید
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط علی محتشمی
|
چند روز پيش
خبري منتشر شد كه شايد افراد زيادي را در شك فرو برد و آن جاسوسي فردي براي موساد بود مدیر كل
ضد جاسوسی وزارت اطلاعات از صدور حكم اعدام برای «علی اشتری» جاسوس رژیم صهیونیستی
در شعبه 15دادگاه انقلاب خبر داد. به گزارش فارس، مدیر كل ضد جاسوسی وزارت اطلاعات
صبح دوشنبه در یك نشست خبری اعلام كرد: دادگاه انقلاب طی حكمی به شماره
68-6168/ط/د علی اشتری را به عنوان محارب شناخته و به اعدام محکوم كرد.

نظر شما را به
خبري كه سال پيش منتشر شد جلب مي كنم:
به گزارش
ایسنا، غلامحسین محسنياژهاي گفت:«از ابتدا تا كنون گفتهام كه آقاي موسويان مطالبی
را برخلاف مصالح، در كشور بيگانه مطرح كرده و اين از نظر اطلاعاتي محرز است، ولي تشخيص
نهايي بر عهدهي دستگاه قضايي است.» 
و اما :
به قول آقاي
شريعتمداري :
محکوميتش به قدري کم بود که حتي درخواست تجديد نظر
در رأي خود هم نداد.
و اما سوال
اينجا ست با توجه به جنجال پيش آمده در سال گذشته تفاوت آقاي موسويان با اقاي اشتري در چسيت .
يك تيتر ديگر كه در خروجي خبر گزاري ها بود
از اتهامات مطرحشده عليه موسويان، ارتباط با يك ديپلمات آمريكايي بهمدت طولاني است. وي همچنين به ارائه اطلاعات امنيتي به آلمان متهم است.
شايد مسائل
پشت پرده اي باشد كه آقاي موسويان با اندك مجازات روبرو شد به هر حال الله و اعلم ؟
در محكوم
شدن آقاي اشتري به اعدام با توجه به اين وضعيت كيفري وي و وضعيت كشور شكي وجود ندارد اما بايد گفته شود كه آقاي
موسويان كه اطلاعات سري كشور را به 5 كشور
مورد مذاكره ارسال ميكرده چه تفاوتي وجود دارد .
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط علی محتشمی
|
يك انسان تا چه اندازه به ظرايف و بالا وپايين زندگي توجه دارد . و وقتي به اين مسائل توجه كني از شما به عنوان يك انسان
با سليقه ياد خواهند كرد
خود من به شخصه خيلي سعي كردم تا به اين ظرايف عمل كنم .
مثلا همين چند وقت پيش يك قضيه كه براي من خيلي مهم بود را سعي كردم
تا اويزه گوشم كنم تا مبادا دچار مشكل بشم اما در عمل نتوانستم.
سر قضيه سربازي كلي تلاش كردم چند هفته اين ور و اون ور دويدم به خصوص توي گرما
40 بالا، پدر بزرگ آدم جلوي چشمش مي ياد . هنوز هم معلوم نيست كه چي بشه ما كه
زبانمون به ته خيابون چسبيد .
قصد نداشتم به كسي بگم كه چي به چيه ، وقتي كه خسته باشي و از كسي گله
داشته باشي دوست داري با يك نفر صحبت كني ، من هم فقط با آقا مهدي مسائلم رو در
جريان مي گذاشتم اين بنده خدا خدا هم كلي
راهنمايي ما مي كرد .
درست موقعي كه كار ما تو ين سازمان از لحاظ تحويل مدارك تمام شد در
راهم به آق وحيد برخوردم . اين آق وحيد يك مقداركي شيرين ميزنه اگر به سرش بزند ديكه پدر مادر سرش نمي
شه اين همه تعريف و كردم يك هو فكر نكنيد بنده خدا لولو با اين بنده خدا تو
دانشكاه آشنا شدم طولاني نكنم قضيه رو ،
وقتي بنده رو ديد گفت كه چه كار كردي من هم گفتم نمي دونم چي ميشه گفت كه مدراك
منم رو به اين آقا بده گفتم كه منو مي شناسه گفت كه چه بد ! (اين اقا هم بعد از
اين كه 10 روز از ماه گذشته حالا بلند شده اومده توقع هم داره كه كارش درست بشه)
بالاخره باهم رفتيم تو اتاق اون آقا من اوراقم رو تحويل دادم ، طرفمم گفت بيست و پنجم جوابش مي ياد
اين رو داشته باشيد من از اين آقا خداحفظي كردم و رفتم.
رفتيم سراغ دوستمون كلي درد دل تا اين كه ساعت يك شد رفتين
نماز وقتي برگشتيم يك دفعه يكي از اين بچه
هايي كه تو اتاق اون آقايي گزينش دستش بود شاره كرد كه بيا . با خودم كفتم كه اين
بنده خدا كه با من صنمي نداره ، موقعي كه بهش رسيدم گفت كه تو چه كارت كه به كسي بگي كه چي كار ميكني اين وحيد آقا اومده داخل اتاق هر چي از دهنش در
اومده به اين يارو گفته و گفته كه چه را اين آقاي محتشمي بايد پذيرفته
بشه ( كه البته هنوز نه به بار نه به دار ، چون بايد مدارك ما بايد ارزيابي
بشه)بالاخره كلي اون جا رو به هم ريخته بود اون يارو هم اين قدر تو كوره در رفته
بود كه نزديك بوده اسم من بدبخت رو خط بزنه ؟؟؟
البته و صد البته كه همه اين بد بختي هاي ما به خاطر اين سربازي لعنتيه
، به خصوص اين كه طبق آخرين اطلاعات من سربازي در ايران جزو كشورهايي است كه بدترين
شرايط رو دارند .(والله نمي دونم بيست و چند تا كشور بودند كه ايران هم جز اونا
بود كه همه اونا هم جز كشوراي درست وحسابي نبودند مثل بوركينافاسو وگينه بي صاحبو
و از اين قبيل...)
درست در زماني كه بايد از بهترين زمان عمر خودت استفاده كني بايد
حيران اين مسئله باشي كه هيچي
(البته ما
نمي گيم لازم نيست ما مي گيم دوره اون رو اي كاش كاهش مي دادند)
همه اين ها رو كه گفتم اگر من
با اين بنده خدا دو كلمه نمي گفتم كه چه كار ميكنم مسئله لاپوشوني ميكردم . اين مسائل پيش نمي آمد.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط علی محتشمی
|